تولد خاله شبدیس + اسباب کشی مامان ثریا


خاله شبدیس تولدت مبارک



امیدوارم که سالهای سال زنده و سلامت باشی

امشب به همین مناسبت همه خانه مامان مهری هستیم. گزارش تولد را به زودی براتون میگذارم.

این روزها سخت مشغول جابجائی مامان ثریا به خانه جدیدشان هستیم که به دلیل نزدیکی به مهدکودک فسقلی خوشحالی ما را دوچندان کرده است.
امیدوارم که ما هم بتونیم این نزدیکیها جای مناسبی را پیدا کنیم تا هر روز کلی تو ترافیک نمونیم
خرید وسایل جدید، برای خانه جدید، آنهم در نزدیکی عید نوروز هیجان خاص خودش را داره و من همینجا اعتراف میکنم که آمادگی هر گونه تغییری را دارم آنهم از نوع خوبش
پيام هاي ديگران ()
link
چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ - شبنم مامان آوین
فسقلی شاگرد اول من
مهدکودک شاپرک روز چهارشنبه بچه ها را به بولینگ عبدو بردند و به آوین هم یک روز بازی و تفریح در کنار دوستاش خیلی خیلی خوش گذشته بود.
بعدازظهر چهارشنبه برای اینکه دل دخترم را بدست آورده باشم
خیلی زود رفتم دنبال آوین
عشق کوچولوی من خیلی خوشحال شد و یکجورایی احساس کردم اعتماد به نفسش قویتر شد
چهارشنبه عصر به همراه دایی شهرام و خاله سولماز و بابا شهریار به سمت شمال حرکت کردیم و تا جمعه شب آنجا بودیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. به نظرم مسافرت خیلی کوتاه و فشرده هم یه وقتهایی خیلی لازمه.
دیروز وقتی رفتم دنبال آوین، کانیا، همکلاسی آوین با مامانش داشت کُردی حرف میزد. فسقلی وروجک من به محض اینکه مادر و دختر را در حال مکالمه زبان جدیدی دید سریع با یه لحن جدی و تعجب زیاد به من گفت مامانی ببین کانیا چقدر بامزه حرف میزنه فکر کنم انگلیسی حرف میزنه
و من طبق معمول

دیروز کتابهای سه ماهه اول سال را به همراه تستهایی که تو این مدت از بچه ها گرفته بودند داخل کیف بچه ها گذاشته بودند با یه یادداشت که ما نگاه کنیم و فردا به مهدکودک برگردونیم. از دیدن این کتابها و کارهای دستی آوین و امتحانایی که فسقلی من اونها را درست و بدون کوچکترین غلطی انجام داده بود خیلی خیلی کیف کردم. برای اینکه مطمئن بشم آوین همه تستها را بلده یکبار تمام تستها را ازش پرسیدم و نتیجه دقیقاً با امتحانات مهدشاپرک یکی بود
البته از آن به بعد آوین حس معلم بودن و ریاستش گل کرد و به مدت یک ساعت داشت از من امتحان می گرفت اونهم همه کتابهاشو
پيام هاي ديگران ()
link
دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ - شبنم مامان آوین
چهل و پنج ماهگی آوین
امروز فسقلی من ۴۵ ماه شد


فسقلی بامزه من، عشق مامان و بابا، خیلی خیلی خیلی دوستت داریم
و از الان داریم برای روز تولدت ثانیه شماری میکنیم

عشق ما این روزها خیلی دوست داره که من زودتر برم دنبالش که به دوستاش بگه مامان من هم زود میاد دنبالم. چند روز پیش که رفتم دنبالش با اینکه سعی کردم نیم ساعت هم زودتر برم باز هم دیدم حسابی اخم کرده.
من: چیه مامانی من که امروز زود آمدم 

آوین: نخیر من رفتم تو شیفت باز هم شما دیر آمدی
من: ببخشید عزیزم
آخه من تا الان باید شرکت باشم دیگه زودتر که نمی تونم بیام
آوین: پس یه روز زودتر بیا من به کانیا و مهشید بگم مامان من هم زود میاد
من: 
اخیراً برای آوین یه CD موسیقی گرفتم به اسم "از این گوشه تا اون گوشه" که کار بسیار زیبایی از موسیقی سنتی ایرانی برای بچه هاست و آوین خیلی خیلی از این آهنگها استقبال کرده بطوریکه هر وقت تو ماشین میشینیم باید این سی دی را بگذاریم.

پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸ - شبنم مامان آوین
تولد من + سالگرد ازدواج
امروز روز تولد من

و
هفتمین سالگرد ازدواج با بابا شهریار
است

مرسی از شما دوستهای خوبم که به یادم بودید و خجالتم دادید امیدوارم که بتونم جبران کنم.
از بابا شهریار هم خیلی خیلی ممنون که مثل همیشه منو با کادوهای خوبش شرمنده کرد
پيام هاي ديگران ()
link
پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ - شبنم مامان آوین
سرماخوردگی + سرزمین عجایب
روز چهارشنبه رفتیم مطب عمو دکتر ناطقیان
آوین یه کمی خشکی سینه داشت اما هنوز خبری از سرماخوردگی نبود. اونجا آرتین گلی را دیدیم
وای که چقدر این گل پسر ماه بود فقط یکمی حوصله نداشت اما مثل پیشی کوچولوها رفته بود بغل مامانش
آوین هم با موبایل من تند تند از آرتین گلی عکس می گرفت
خیلی خیلی از دیدنشون خوشحال شدیم.

از روز پنج شنبه علائم آب ریزش بینی و عطسه هم به علائم قبلی فسقلی اضافه شد اما خدا رو شکر چون زود رفتیم دکتر الان حال آوین خیلی بهتر شده. یک قرص مولتی ویتامین جدید برای آوین گرفتم به اسم Wellkid خیلی عالیه، کمی قیمتش بالاست اما خیلی بهتر از شربتهایی است که تا الان استفاده می کردیم.

روز جمعه با آوین رفتیم سرزمین عجایب. خیلی شلوغ بود اما تقریباً بازی نبود که آوین انجام نداده باشه تازه بعضی از بازیها را هم ٢ بار بازی کرد. تقریباً شبیه بچه گیهای خودم به ماشین بازی علاقه زیادتری نشون داد و 3 بار سوار شد
آخر شب هم به زور آوردمش خانه
می گفت شب همینجا بخوابیم

و

و

و

و

و

دیروز وقتی رفتم دنبالش از آنجائیکه شربت سیتروزین میخوره و کمی خوابش بیشتر شده و صبح هم دلش می خواست بخوابه، بهانه گیری هم به علائم قبلی سرماخوردگیش اضافه شده بود و وقتی دید من براش پاستیل خریدم ناراحت شد و گفت مامانی پاستیل که برای من خوب نیست، من که پاستیل نمی خواستم، من آب نبات می خواستم و .... مونا جون کلی باهاش حرف زده که اشکال نداره حالا از مامانی معذرت خواهی کن تینا جون هم بهش اسمارتیز داد، از من معذرت خواهی کرد و وقتی تو ماشین نشستیم به من گفت آخه من که پاستیل نمی خواستم
اینجا هم نمی گذارن من به شما زنگ بزنم بگم که برام چی بخرین
پيام هاي ديگران ()
link
یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ - شبنم مامان آوین
عکسهای جشن یلدا مهدکودک شاپرک
پيام هاي ديگران ()
link
سهشنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ - شبنم مامان آوین
پیست اسکی دیزین
تعطیلات آخر هفته ما در پیست اسکی دیزین سپری شد. جاتون خالی خیلی هوای خوبی بود. از صبح تا عصر اونجا بودیم البته دیگه آخرهاش آوین خیلی خسته شده بود و مسیر برگشت تا تهران را خوابید.

آوین در پیست اسکی دیزین

خریدهای شب قبل برای آوین
این هم چند تا عکس از مناظر پیست
وقتی رسیدیم خانه،من فسقلی را حمام کردم و شامش را دادم و تو تختش گذاشتم که بخوابه مطمئن بودم که خیلی سریع میخوابه بعد من و بابا شهریار تصمیم گرفتیم که آخرین Episodeهای سریال هیجان انگیزLost را بینیم. بعد از چند دقیقه دیدیم فسقلی مثل یه موش پشت سر ما مشغول دیدن تلویزیونه.

پيام هاي ديگران ()
link
دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ - شبنم مامان آوین
سال نو میلادی مبارک + کارت تبریک آوین + جوراب بابانوئل

این هم کارت تبریک قشنگی که مهدکودک شاپرک به مناسب سال جدید از طرف بچه ها تهیه کردند.

و
اولین دست خط انگلیسی آوین فسقلی عزیزم با امضاء

البته به جای e باید i می گذاشت
بالاخره مهدکودک شاپرک جوراب بابانوئل را که از هفته قبل به بچه ها قولش را داده بودند، بهشون دادند. تو این مدت آوین سوالهای متعددی درباره این جوراب از من می کرد که چرا بابانوئل یدونه جوراب داره؟ ، چرا شکلاتهاشو تو جوراب میگذاره و به بچه ها میده؟، من میتونم جوراب بابانوئلو بپوشم پام؟و ....خلاصه با گرفتن جوراب کلی براش داستان سازی کردم که نباید شکلاتهاشو یکدفعه بخوری باید هر شب جوراب را بگذاری تا بابانوئل بیاد و ببینه تو دختر خوبی بودی و فقط یکی از شکلاتهاشو خوردی تا برات هر شب یه جایزه تو جوراب بگذاره حالا فسقلی هر روز صبح که از خواب بیدار میشه اول باید جورابشو نگاه کنه ببینه بابانوئل چی گذاشته، دیروز صبح میگفت:
آوین: مامانی این بابانوئل هم خنگه ها! 
من: چرا مامانی؟
آوین: شکلات برای دندون بچه ها خوب نیست پس چرا همش شکلات میگذاره؟
من: خوب تو چی دوست داری بگو من بهش میگم.
آوین: بهش بگو اسباب بازی بگذاره 
من: باشه عزیزم

پيام هاي ديگران ()
link
پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ - شبنم مامان آوین
پیست اسکی توچال
روز جمعه به اتفاق بابا شهریار و آوین فسقلی رفتیم توچال
البته نه اینکه فکر کنین ما خیلی کوهنوردیم بلکه تمام مسیر را تا ایستگاه هفت با تلکابین طی کردیم
خیلی عالی بود. بعد از یکساعت بارش برف، هوا آفتابی شد و بعدازظهر دیگه دلمون نمیخواست برگردیم
آوین تمام مسیر تلکابین تا ایستگاه ٧ را شعر خوند و خیلی خوشحال بود.
این هم واسه اینکه ببینین چقدر هوا سرد بود و چقدر برف میامد

و

هر چی به آوین اصرار کردیم که روی برف با Snowboard سر بخوره قبول نکرد از بس که این فسقلی من محافظه کاره.

و

در ایستگاه 7 سوار خط تله سیژ شدیم که از روی پیست اسکی عبور می کرد و بسیار بسیار زیبا بود. آوین به تله سیژ می گفت تله کابین بدون سقف
آوین و بابا شهریار

پيام هاي ديگران ()
link
سهشنبه ۱ دی ۱۳۸۸ - شبنم مامان آوین
جشن بابانوئل
روز شنبه در مهدکودک شاپرک، جشن کریسمس برگزار شد و به بچه ها خیلی خیلی خوش گذشته بود
از کل مراسم فیلم برداری شد و قراره به زودی دی وی دی این مراسم را به ما بدهند.

از روز چهارشنبه به مادرها گفته بودند که برای بچه ها از طرف بابانوئل یک کادو بخریم و روز شنبه به مهدکودک بدیم. ما هم طبق برنامه برای آوین کادو تهیه کردیم. از صبح که آوین را از خواب بیدار کردم خیلی خوشحال بود و می گفت امروز بابا نوئل برای من کادو میاره اما نمیدونم چی میاره بعد شروع کرد به حدس زدن درباره کادو:
آوین: مامانی من فکر میکنم بابانوئل برام قندون بیاره
من: آوین مگه تو قندون میخوای؟
آوین: معلومه که نه 
بعدازظهر که رفتم دنبالش با خوشحالی وصف نشدنی به من گفت مامانی میدونی بابانوئل برام چی آورده، یه هلی کوپتر آورده
هنوز کاملاً خوب یاد نگرفته این هلی کوپتر کنترلی را هدایت کنه هر چند برای خود منم کار خیلی آسونی نیست
این هم عکس هلی کوپتری که بابانوئل برای فسقلی ما کادو آورده

و

من همچنان دارم وظیفه بابانوئل و فرشته مهربون و ... را به خوبی انجام میدم حالا تا کِی نمیدونم
روز یکشنبه عکاس از بچه ها در مهدکودک عکس انداخت امیدوارم که عکسهای خوبی انداخته باشه
یکشنبه شب و مکالمات من و فسقلی:
آوین: مامانی امروز لیوانِ نازنینِ مانا جون، شکست.
من: آخی، آوین نکنه شما شکستی مامانی؟
آوین: نه خودش شکست، مانا جون خیلی ناراحت شد.
مامانی میشه یه لیوانِ نازنین براش بخری؟
من: بله
همون لحظه فکر کردم که احتمالاً فسقلی شیطون من، لیوان مانا جون را شکسته برای همین یه ماگ خوشگل کادو کردم و گذاشتم تو کیفش و قرار شد که فردا به مانا جون بده. وقتی رفتم دنبالش مانا جون کلی از من تشکر کرد و گفت آوین لیوان را نشکسته بود لیوان از دست خودم افتاد و شکست.
امروز جشن یلدا در مهدکودک برگزار می شه و به زودی سی دی این جشن را هم بهمون میدن. هورا
پيام هاي ديگران ()
link
دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ - شبنم مامان آوین